تبليغاتX
کلاغ کوچولوى دلم گم شده! تو ندیدیش؟

کلاغ کوچولوى دلم گم شده! تو ندیدیش؟

 

ارزش خوندنشو داره . . .

قیصر بود

توی خیابون داشت راه می رفت که خواهرش را با یه پسره دید

داشــتــنــد گل می گــفـتــند و گــل می شــنــیــدنـــد

دست کرد توی جیبش

ضامــن دار زنجــان نــبــود

نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

چشم هایش خسته شــد

گذاشت رفت

هیچ چیز نگفت

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر بود

توی خیابان داشت می رفـت که دید پنج تا جوون یه پیر مرد را گرفتند زیر مشت و لــگــد

ده بزن !!!

دست کـشـید به گردنش

دید رگ کـلفت اصلا از اونجا رفته

نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

چشم هایـش خسته شـد

گـذاشت رفت

هیچ چیز نگـفت

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر بود

پـیچیــد توی کوچه شـان

شب بود

ملول بود

منگ بود

دیر وقت بود

دید یه پیر زن توی زباله هاداره دنبال نون خشک و غذای پسمانده میگرده . . .

دستش رو برد تا کلید رو از جیبش در بیاره

دید دسته کلید لای یه گوله اسکناس پنج هزار تومانی گم شده

نگاه نکرد

نگاه نکرد

نگاه نکرد

چشم هایش خسته نشــد

رفــت تو

درو بست

هیچ چیز به خودش نگــفت

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر بود

توی تاکسی یه جغله بچه دید که می گفت:

مفهوم واژه ها عوض شده

برای شما وطن مفهومی داشت که واسش می مردین

شما برای چه چیزهایی می مردیــن؟

برای خاک؟

قیصر دست کرد توی سیـنش که مفهوم وطن را,حتی به زبان اشک و خون به او نشان دهد!!

ولی دید سینه اش خالی از راز های قدیمی است . . .

نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

چشم هایش خسته شد

از ماشیــن پـیـاده شد

هیچ چیز نگفت

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر بود

شب آمد خانه

با زنش نشستن پای کامپیوتر

چت کردن

عکس یه غریبه اومد تو(( روم)) زنش !

رگ کلفت گردن قیصر محو شده بود

زنش برایش از مفهوم زندگی مدرن گفت

قیصر رفت گنجه قدیمی رو بگرده ببینه چیزی از آن همه غیرتی که پنهان کرده بودباقی مونده یا نه؟؟

نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

چشم هایش خسته شد

رفـت بخوابه

هیچ چیز نگـفت

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر بود

روز تولد دخترش بود

دخترش پرید بغلش که پدر تو خرج افتـادی

جشن تولد داریم

چیزی نیست

چهل پنجاه تا دختر و پسرن

دختره 16 سالگی اش را جشن می گرفت

قیصر پرسید:پسرها کی اند؟

دختر گفت:خبری نیست,دوست های دوست هام هستند !

خونه رو روی سرشون برداشتن

موزیک تند بود

ترکوندن

قیصر دست کشید به سـیـبــیـل هاش

دید خون نمی چکه

نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

چشم هایش خسته شد

هیچ چیز نگـفت

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر بود

اومد خونه

پی این بود که به سگش غذا بده

یه سگ زینتی خیلی خوشگل

ازین پا کوتاها و مو بلندها با ده تا این زیمبل و زیمبوها آویزون از بدنش

یه دفعه یه گربه اومد طرفش

سگ قیصر در رفت !!!

قیصر نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

چشم هایش خسته شد

نه به گربه نه به سگ هیچ چیز نگـفت

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر بود

شب اومد خونه

پسرش هنوز نیومده بود خونه

دم دمای صبح پــیـداش شد

صورتش تغییر کرده بود

قیصر پرسید:

رفتی سلمونی؟

پسرش: سلمونی نـه,صد دفعه گفتم دوره سلمونی ها دیگه تموم شده

بگومؤسسه زیبایی

سر میز شام خیلی تو نخ پسره بود

آخرش هم فهمید که هرچی هست تو منطقه ابروهاشه

بعله

دست کاری شده بود

شبیه زنش . . .

شبیه دخترش . . .

نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

هیچ چیز نگفت

رفت خوابید

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

همسایه جلوی قیصر رو گرفت و گفت:

می گن بچت همیشه تو فضاست

از پنجره اتاقــش همیشه دود به هواست

سرخ پوست شده؟

قیصر گفت:به مولا می کشمش !؟

اومد خونه پسرو خواست

هر چی گفت,پسر کتمان کرد

قیصر گفت:مدرک دارم که تو فضا دیدنت

فقط بگو این فضا که پاتوق تو شده,قبلاها اسمش چی بود؟

این بار پسر قیصر باباشو نگاه کرد

نگاه کرد

نگاه کرد

هیچ چیز نگفت

لبخندی زد که یعنی خیــــــــــــلی پرتی  !!!

رفت خوابید

هــــــــــــــــــــــزاره ســـــــــــــــــــــــــــــــوم بـــــــــــــــــــــــــــــود.

قیصر رفت مانتو فروشی

یه ماتنو کوتاه خرید

آورد خونه

گذاشت جلوش و تا اونجا که می تونست مانتو رو نصیحت کرد . . .

بیچاره مانتو از فرط خجالت اونقدر بزرگ و گشاد شد که توی تن همه گریه میکرد

من می خواستم مطلبم رو با امیدواری به آخر برسونم

اما قیصر رو دیدم که با موهای فشن و ریش لنگری و النگو بسته به مچشو . . .

حالا اگه هزاره سوم رو ببینم

جـــــــــــرررش میــدم.

 

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388 3:32 PM توسط ساجده |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام دوستان عزیز

من ساجده متولد بهار 1369 بچه شیرازم

دانشجوی رشته گرافیک , یه دخترشیطون و ساده دل

و همچنین عاشق کلاغ

آره خوب کلاغ مگه چیه؟

کودک درون من یه کلاغه
چرا میخندی؟


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

مسافر
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مرداد 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387



پیوندها

شبگرد
کلاغستان
عشاق زمانه
وزن بودن را احساس کنیم
رویاهای زیبای الهام
کلاغ
رد پای رنگ
دخترکی با شوق پرواز
مسافر
مداد سیاه من . . .
فرشته ی زمینی
رویاهای رنگی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin