|
اینو خودم تو آب با سنگ کشیدم. امیدوارم خوشتون بیاد.
+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 11:51 PM توسط ساجده |
دریغا . . . خسته ام . . . از همتون بدم میاد . . . + نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 11:51 PM توسط ساجده |
نامم را بر کدامین صفحه دل بنگارم؟ خود را بر کدامین باور بگنجانم؟ چشمک کدامین ستاره را باور کنم ؟ با کدامین طلوع و غروب هم ساز و هم نوا شوم؟ به کدامین بهار دل ببندم و از کدامین انسانها بگریزم؟ راستی به کجا؟ دلم را به کدامین واژه خشنود سازم؟ کدام انسان را به میهمانی دل فراخوانم؟ چشمان سراسر حسرتم را به دستان لبریز از شقایق کدامین صحرا بدوزم؟ بیا ای دوست . . . بیا ای همنشین سالهای انتظار . . . بیا ای عشق . . . ای زندگی که با تو لبریزم از محبت و بی تو تهی ازعشق . . . با تو همه چیزم و بی تو هیچ با تو همه چیز را می توان دید می توان فهمید می توان حس کرد اما بی تو شبحی سرگردان را می مانم که نمی داند به کجا باید برود چه باید بکند؟ از چه کسی یا از چه چیزی شِکوه کند؟ بار خدایا دستان پر از نیاز مرا بگیر و صدای پر از شکوه مرا بشنو و مرا تا بیکران های نیستی ببر به هر آن کجا که انسانی نباشد،محبتی نباشد،عشقی نباشد. مرا با خود به اوج نیستی ببر . . . + نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 6:8 PM توسط ساجده |
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب دزدیدم باغبان در پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم . . . و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک خانه ی ما سیب نداشت . . . ؟ + نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387 2:43 PM توسط ساجده |
+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387 8:29 AM توسط ساجده |
|
| ||||||