|
امروز فهمیدم خانه ی پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند،اینجا نیست.
او در بهار گرم وجود تو لانه دارد،نه در پاییز سرد من،ازتو چه پنهان،کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرئی ستارگانش ،شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم اشکهای پاک تو وضو می کردند.
اگر قلبم قطره قطره آب شد،اگر سوخت و خاکستری شد،باکی نیست،بگذار که نگویم که مرا غریبه می داند و هم صحبت تپش های تب آلودش خاطره ی آخرین دیدار توست . . .
اما هنوز می سوزد،چون می داند عطر نفس هایت به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد؛چون می داند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبرتنها تو را طلب خواهد کرد.
چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال . . . ؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم . . . شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید،نمی دانم،اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را،نوشتن را حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است،دل، فریاد سر داده که با من بمان . . .
که بی تو از یاد نبرم زنده بودن را... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه ی قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این،تنها آرزوی دل است. چه کند؟ . . . راهی جز فرار به سوی توندارد،پناهش بده !
باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد،اما تو قسم خوردی که هیچوقت ردپای اشک هایم را تا کلبه ی در هم شکسته ی دلم دنبال نکنی،می خواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق جهان،بی نشان بمانم.
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387 12:18 PM توسط ساجده |
خدایا سلام بیداری؟ میگن خدا همیشه هست وبیداره وجواب بنده هاشو میده،خدایا من بنده توام؟ نمیدونم ! هنوز به بندگی خودت منو قبول داری؟ . . . هنوز پاک نیستم؟ خدایا دلم گرفته،خیلی هم گرفته،از همه جا،از همه چی؛از همه خودت که بهتر از هر کسی حرفهای منو می فهمی،نمیدونم به کی حرفمو بزنم،آخه می دونی!کسی به حرفهام گوش نمیکنه!! می دونی کِـی گوش میکنه؟ فقط وقتی به نفع خودش باشه!!!راست میگم به جون خودم . . . ! خدایا من خیلی تنهام،خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکردم تنهام . . . تو همه بدنم احساس درد می کنم،یه درد که میدونم هیچ علاجی جزتو نداره،درد تنهایی رو میگم میدونی چرا میگم فقط تو؟ چون تو همیشه هستی،جاویدانی،نمیمیری،نمی خوابی . . . حتی وقتی هم خوابم بازم تنهام نمیذاری و بالای سرم مواظب من هستی . . . تازه آخرشم می بریم پیش خودت،پیش خود خودت . . . دوست دارم . . . پس خودتم کمکم کن که فقط تورو تو دلم جا بدم،که احساس تنهایی نکنم،که سردم نشه،که ناامید نشم،که مهربون و با ایمان باشم که . . . خدایا من همه چی میخوام حتی خود همه چی رو . . . من مثل اون پسره نیستم که می گفت:خدایا من هیچی نمی خوام فقط یه خونه ویه ماشین ویه زن می خوام،به قول خودش هیچی هم نمی خواست!! + نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387 7:58 PM توسط ساجده |
ساده است نوازش سگی ولگرد،شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود و گفته اند که سگ من نبود! ساده است ستایش گلی،چیدنش را،و از یاد بردن طراوت او قبل از چیدن،و اینکه گلدان را آب باید داد! ساده است بهره جویی از انسانی،دوست داشتنش بی احساس عشقی،او را به خود وا نهادن و گفتن اینکه: دیگر نمی شناسم اش! ساده است به بازی گرفتن دلی،و شکستنش ساده است پس زدن هدیه ای به آن که دوستت داشت ساده است گفتن این که من اینچنینم! ساده است سر کار گذاشتن کسی که واقعا عاشقته ساده است که چگونه می میری آری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم . . . ساده است . . . بقیشو تو بنویس. + نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387 4:12 PM توسط ساجده |
امشب میخوام فقط باتو حرف بزنم میدونم که صدامو [خوب] میشنوی،میدونم داری نگام میکنی ومیخوای کمکم کنی نه . . . صبر کن . . . هنوز همه حرفام تموم نشده . . . پیش هرکی اسمتوآوردم اشک تو چشاش حلقه زد و گفت یا باب الحوائج . . . باید امشب حاجتمو بدی تا باورم شه که . . . باورم شه که تو واقعأ باب الحوائجی. تو هیچوقت تنهام نذاشتی،تو بدترین موقعیت ها دست همه ماهاروگرفتی،بیا و امشب هم کوتاهی نکن،درتو رو دل ماها نبند امشب شبه تولدته پس: تـــــولــــــد ت مــــــبــــــا ر ک او . . . رمز گشایش قفل هاست! احساس رهایی از بنده هاست. پایان غم ها وشروعی دوباره،پس از دشواری هاست یا قمر بنی هاشم . . . کمکم کن همین + نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387 11:54 PM توسط ساجده |
از تو گذشتن سخته،با تو نبودن درده واسه من زندگيم تا الان همش بوده عذاب وبس يادگرفتم که برم جلوعصا به دست خودمو رها کردم وزدم به سيم آخر فکر میکردم تموم شده دیگه دوره ی پاکی وقتی دیدمت فهمیدم تو این کره ی خاکی میشه هنوزم دوست داشت وعشق نمرده فهمیدم اینو که زندگیم چشم نخورده من عشقو باتومی خوام چون که تودل بقیه مرد این دل سادم شکست و بخیه خورد بایدکه نوراین دلم حالا بتابه روتو عوض نمیکنم با غریبه یه تار موتو آدمهادلمو شکستن و اینو یادم دادن که دیگه خودمو قایم بکنم از عالم آدم می خوام بیای جون پناه دل خستم باشی پس بی تو میدونم زندگیم ازهم پاشیدس رفتن تومرگ منه،دستهای توتودستمه،نگوکه بايد جدا شيم،نبودتونبودمه منوتوباهمه فرق داریم اینوخودتم میدونی اگه توبری میمیرم،توبگوکه بامن می مونی دارم از چشمات میخونم که حالا منتظریه مرده مردی که همه احساساتش منحصر به فرده! همه دردای من توی بغض صدامه،آره داستان زندگی همچنان ادامه داره ولی،هع،بسه تک و تنهایی ادامه دادن میخوام منم بگم تو آسمون یه ستاره دارم غرورو میذارم کنارپس بذار تابگی که مثل توپیدا میشه از هزارتا یکی دل من بدجوری بی تابه،به خاطره با تو بودن تورو میخوام با تمام وجودوتاروپودم میدونی کلی منتظر موندم تا شبی که بهم بگی ازاینجا به بعد تویی واسم شریک زندگی پس حالا میاد روی زمین قلم یاس بی تو دیگه واسه من پایان کلمه هاست واسه با تو بودن،زندگيمو باختم،يه کلبه ای ازعشق واسه ی تو ساختم من،عاشق توبودم،عاشق تو هستم،درای دلم رو،روی همه بستم من اینم واسه همه اونایی که این شعرودوست داشتن وازمن خواستن بنویسمش مخصوصا(......) . + نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387 10:50 PM توسط ساجده |
یه نفر بود که پشت پنجره تو خیالم أم همیشه با منه اونی که با حس من نفس کشید اونی که با غربتم نفس برید همونی که تنها مونس منه اونی که تنها دلیل بودنه هر شبم به یاد تو پنجره رو وا می کنم می شینم تو طاقچه و پچ پچ ونجوا می کنم . . . می دونم دوسم داری اینو خودت گفته بودی!؟ می دونی دوست دارم حرف دلم رو شنیدی؟ تو امید آخرینی می دونی؟ تو خودخود امیدی . . . + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 8:45 PM توسط ساجده |
می گویند ابلیس،زمانی نزد فرعون آمد،در حالی که فرعون خوشه انگوری در دست داشت و می خورد،ابلیس به او گفت:هیچکس میتواند این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: نــه . . .! ابلیس با جادوگری و سحر،آن خوشهء انگور رابه دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد،فرعون با تعجب گفت:آفرین بر توکه استاد وماهری !ابلیس سیلی ای برگردن او زد و گفت:مرا با این همه استادی به بندگی قبول نکردند،تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی؟ خدایا مرا نیز به بندگی قبول می کنی . . . ؟ + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 3:42 PM توسط ساجده |
گفتی اگر بهانه ای برای ماندن در این دنیا نداری لحظه ای درنگ مکن . . . ناگهان دستانم از تو خالی شد...وتو پنهان شدی...و من سالهاست بدنبال رد پایت تمام خطوط سیاه را می جویم . . . اما گاه آغاز ها و پایان هایم یکی می شود!می دانم که می دانی من از این منطق پرگار گونه خسته ام.... چرخیدن و چرخیدن !!!!!!!!!!! و نرسیدن . . . پای دلم لنگ شده و افکارم حول محوری بیهوده ای می چرخد... گیجم! درست مثل کودک بازیگوشی که ۱۸ سال تمام تاب بازی می کرده . . . آره . . . درست شنیدی . . . ! + نوشته شده در شنبه 12 مرداد1387 3:5 PM توسط ساجده |
اولين كسی كه عاشقش ميشى دلتو ميشكونه و ميره . . . دومين كسی رو كه مياى دوست داشته باشى و از تجربه قبلى استفاده كنى دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . . . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشى اون آدمى كه هيچ وقت نبودى . . . ديگه دوست داشتن واست رنگى نداره ! و اگه يه آدم خوب بخواد باهات دوست شه تو دلشو ميشكونى كه انتقامت رو از آدما گرفته باشى منم الان تو همين وضعيت ام از دل مهربونى كه داشتم، همين به جا مونده . . . كـــــويـــــر . . . + نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387 9:53 AM توسط ساجده |
دلم می خواد پرواز کنم . برم . . . دیگه نمی خوام اینجا بمونم . . . بدجور گم و گور شدم ! دلم می خواد یکی پیدام کنه ! از همه چی دارم خسته می شم. شده ام ! خدایا! کی تموم می شه؟ اگر داری امتحان می کنی که . . . که من از اولش هم گفته بودم، اون شاگرد تنبله هستم . از اولش هم می دونستم اگر بخوای قبول شم باید بهم برسونی. وگرنه . . . خدایا! هیچی ! فقط دلم می خواست صدات کنم، همینجوری ! بعضی وقت ها اینطوری می شم . خدایا ! فکر کنم چیز زیادی از دلم نمونده باشه . اونم تمومش کن . می دونم که زمان زیادی ندارم . . . توی این مدت هم دستمو بگیر ! دست دلمو بگیر ! خدایا ! شکرت . . . + نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387 1:50 PM توسط ساجده |
|
| ||||||